من با ميدان دادن به آنچه تصور مي کردماو دارد، يک جنون خارق العاده آفريدم و او با سنجش آنچه تصور مي کرد من ندارم،شگفتي آفريد. هر دو به همان وسعت و گستردگي، هر دو به دنبال فلسفه هاي راستين،پيمودن راههاي خير و نيکي، درنورديدن زمان، دريدن تعاليم يک جانبه و انتزاعي، اصولاخلاقي سخت گيرانه و خشک
!خوبي کار اين بود که من شاعربودم،او فيلسوف ، هر دو عاشق
من از هر چيز، حتي حرفهاي عجيبو زخم زننده فيلسوف نمونه اي ملموس از زيبايي و دلپذيري مي آفريدم تا ثابتکنم هر چه از يار آيد درخور منطق و رنجش نيست. روح عاشق را هيچ عمدي وادار به آزارنمي کند
نيروي سازنده تخيل من، هر بار وظيفهدشوار به دوش کشيدن زهر سخنان و حرکات فيلسوف را به دوش مي کشيد، انديشه اش را بازباني جذاب برايم بازخواني مي کرد. تخيلي که نمي توانست چيزي کاملاً تازه ابداع کندچون مواد مورد استفاده اش همگي از تجربه حسي بدست مي آمد؛ اما مي توانست از قيد وبندها و محدوديت هاي واقعيت فراتر رود
قريحه من پيوند دادن تصورات، شنيده ها وديده هايم بود و هر کجا که کوچکترين شباهت يا تناسبي پيدا مي شد، بي درنگ آنها راترکيب مي کردم و اين گونه جلوه هاي مطبوعي در خيال پديد مي آوردم. سنجش، اما درمقابل قريحه قرار دارد و در هر جا که بتوان ميان تصورات گوناگون کمترين تفاوت واختلافي يافت به قصد جدايي دست به کار مي شود. او شد فيلسوف سنجيده، من شاعرخيالاتي، و هر دو عاشق... هر دو آرماني، به دنبال اکسيري متناسب با ارزش و شأن خودکه در پرتو آن، همه نيروها و قابليت هامان متجلي شود، وجودمان را روشن کند، درهمآميزد... يگانگي احساسي عميق با انديشه اي ژرف، هر کدام به دنبال تعديل ديگري، هرکس به شيوه خود
هيچ نمي دانستيم همه آنچه از استعداد ونيروي باريک انديشي محض برآمده، ناچار به مرگ و نيستي دچار خواهد شد. فيلسوف روح کودک مرا همچون دستي نيرومندو غول آسا در اختيار خود گرفت. همه ديفرانسيل هاي بالغم را در پاي علم جبر بزرگکردنش رها کردم
گفت:
بيا
بمان
بخند
تسليم شو
...تب کن
آمدم
ماندم
خنديدم
تسليم شدم
مردم تا شايد برايم تبکند...
اما او فيلسوفانه عاشق شده بود و منشاعرانه... فلسفه او "فراموشت مي کنم" بود و شعر من هنوز هم همان "دوستت دارم"
اما چگونه کودکي پراميد و لبريز ازاشتياق مي توانست به فيلسوف بفهماند که هر انساني حق داشتن فرصتي دوباره را دارد؟! حتي اگر گهگاه روحش تأثرات منفعلانه اي نشان دهد، حتي اگر گاهي بدون نغمه و آهنگباشد، حتي اگر ...
تمام چيزي که شاعر مي خواست فرصتي بودتا خود را بيابد، تا با آن پديده درک شده همخوان و هماهنگ شود، تا بتواند زنده وپويا با آن همدلي کند، تا با فلسفه اي شاعرانه هارموني پيدا کند...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:21 توسط فرامین
|
فرزندم! بالا خره مادرت را دیدم. او آمد. او خسته آمد. او با درد
آمد. کسی دلش را شکسته بود ، من! او شب آمد. با او کوهستان را
درنوردیدیم...پریدیم...پرواز. او خسته آمد. او این بار را بی گریه آمد. در
اتاق دوست داشتنی سیاه من بودیم..... فردا را شاد و خسته آمد. همه جا را
دویدیم ... به هر سوراخی سرک کشیدیم... باران آمد. او خسته ،
افتاد.... نزد دوستی رفتیم. آنچه داشتیم و می توانستیم قسمت کردیم. او
خسته رفت :
انگار خستگی هم دارد عادتمان می شود هرجا که می شد رفتیم کوله
بار درد را باز کردیم می خواستیم وقتی هیچکس حواسش نیست همه ی رنجها را گوشه ای
رها کنیم و برویم چرا همه ی چشمها به ما بود؟ تحمل تنهایی... تنهایی
عریان!! که پناه ببری به آغوش رنج از آن همه خستگی
که بشنوی در دستانش هستی و
بلند بلند به کسی دیگر و بهتر فکر می کند اما کر شوی...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 13:27 توسط فرامین
|
فرزندم! تو هیچ نیستی مگر تجسد وظیفه ما در مقابل نیاکانمان.میل به
جاودانگیمان.نمود خود خواهیمان. البته در مورد من و مادرت مساله فرق می کند.تو
یک چیزی هایی هستی! چیزی بین شجاعت و نا امیدی. می دانی؟ تنها هماهنگی تو با
جایی که آمدی این است که تو نیز در مکان و زمان مناسب نیامدی. خوب! حداقل این مزیت
را داری که جایی "بسازی". نزدیک ترین دوست تو که با تو زاده شده ، مرگ
است.همواره در کنار او راه برو و رهایش مکن .
کودک
دلبندم! چه شبها تا صبح برای آمدنت بیدار ماندم تا با خودخواهی محض تصمیم بگیرم ما
را ادامه دهی یا نه...
برای آمدنت درد کشیدم نه به اندازه ی مضربی از ۹ که به قیمت تمام عمر گذشته و
آینده ام...
که تمام لذت و درد خودخواهانه ی اشتباهاتم را در شیرینی لبخند تو فراموش
کنم.
فرزندم تو چون من و پدرت قربانی نشو! قربانی خودخواهی ها خودبینی ها(چه بزرگ و
چه کوچک دیدن) حتی خود شناسی های ویران کننده...
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 9:19 توسط فرامین
|
دل سپردن به خنکای نسیم
اول مهر (خاطره ی آن روزهای دور) اغلب دیدن را مشتاقیم و گهگاه شنیدن را؛ بوییدن
و خندیدن و حس کردن (که چه عزیز است برای انسان زمینی )،لمس کردن حتی دقایق و لحظه
ها را. اما امشب شوق نوشتن در تنم می تپد! مرا به رقص وا می دارد. آنقدر می رقصاندم
که رگهایم پاره می شوند (دارند پیله های تنم درد می کشند!!)
تا امروز نوشتن از تو بود
و برای تو؛ اما حال نوشتن با تو است؛با من است!
که در نوشتن فکر را ببینیم
، دل را بشنویم ، حرف را ببوییم ، لبخند را فریاد بزنیم ، احساس را لمس کنیم و وجود
را حس؛ و اینهمه را با اشتیاق تقدیم نماییم.
اشتیاق گفتن از آزادها ،
ممنوعه ها ، از مهتاب ، دریا ، آدمها ، (از مش ابراهیم ماهی فروش گرفته تا هگل و
هایدگر و برگمان )، از کشفها ، برداشتها ، پرسیدن های با پاسخ و بدون آن ، حتی گفتن
از هیچ (هیچی که گهگاه همه چیز می شود)...
تو برای گفتن از کدام
مشتاقی؟ کدام مرز شور اشتیاق را در تو فرافکن می کند؟
هر چه هست بیا
نمانیم.ماندن پوست تنم را خشک می کند،تبخال می زنم از نشستن ، شوق رفتن
دارم؛
بیا حتی در رفتن هم نمانیم...
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 12:3 توسط فرامین
|
دختر شيرينم،نمی دانم اين نسيان ناشيانه ای که او خود را بدان سپرده چرا تا محو کردن تو هم کشیده شده است. می دانی، او وظيفه دشوار زندگی کردن و وظيفه سهمگین مورد تحسین بودن را همواره بر دوش می کشد و تو بزرگوارتر از آنی که اين کارش را به حساب بدجنسی يا دوست نداشتنت بگذاری. گرچه پست های آخرت را نتوانستم بازيابی کنم، اما تو که خوب يادت هست وقتی گفته بود: هميشه دوستتون دارم، هميشه! و يا آن شب يلدا که تمام نيروهای انسانيمان بيدار شده بود... حتی اگر آنها امروز در تو نوشته نيستند 3 نفر آنها را هميشه در ياد دارند: من، تو و... پدرت