خیلی عجیبه که یه مادر با بچه اش درد دل کنه؟! تنها کس قابل اعتمادی که برام مونده تو هستی...
(حوا! ، من وجود دارم ...این حرفا رو نزن )(اعتماد!!چه کلمه ی پر کاربرد بی معنایی!!).چون می دونم پدرت دیگه سراغی از تو هم نمی گیره پس این حرفها بین من و تو می مونه برای همین راحت برات می نویسم.
(همیشه از همین می ترسیدم که بچه مون مجبور باشه پیش از موعد شاهد دنیای ماها باشه)امروز نفس کشیدن برام خیلی سخت شده.نمی دونم اکسیژن هوای اینجا کم شده یا ریه های من میل به گرفتن هوا ندارن. قلبم تیر می کشه. میدونی یه زمانی به این تیر کشیدن گهگاهش (که حالا دایمی شده) افتخار می کردم. فکر می کردم وقتی قلبی از عشق زیاد تیر بکشه باید اونو پرستید. حالا این درد بازم از عشقه اما این دفعه از عذابه عشقه نه از عظمتش. باور کن این حرف منو که عشق هیچ چیزی به جز ویرانگری نداره. اینو مادرت بهت می گه که خودش طعم زهرش رو چشید و زیر بارجمله ی خطرناک دوستت دارم های دروغی
(نبود حوا!) له شد. مادرت با عشق خودش رو نابود کرد و پدرت از این فنا شدن بزرگ شد. سهم مادرت یه مشت خاطره شد و برای پدرت پلی شد در جهت زندگی خوشبخت! حداقل مطمئنم بعد از این پدرت دو دستی به زندگی می چسبه چون طعم لذتش رو چشیده و حالا حالا ها از دستش نمی ده.
(هیچ وقت نمی تونم خودمو ببخشم! وای حوای من!)
مسئله این بود که من خودمو خیلی دست کم گرفتم و پدرت رو زیادی بزرگ کردم. نمی دونم شاید طبیعت عشق همین باشه که خودت رو در دیگری محو می کنی. حتی به اندازه ی سر سوزنی خودت رو نمی بینی. همه چیز رو از دریچه ی نگاه دیگری دنبال می کنی تو اون می شی. اگر او هم تو بشه مشکلی پیدا نمی شه اما اون من نشد و رابطه ی ما شد: آدم× آدم یعنی آدم به توان ۲ (رگه ی ریاضیات پدرت انگار به منم سرایت کرده ) خب نتیجه این شد که می بینی عزیزکم.
یه چیزی رو فقط به تو می گم. اون لحظه که صدای شکستن قلبم تنم رو لرزوند از خدا خواستم کسی رو پیدا کنه که برسوندش به جایی که اون منو رسوند... (آیا لایق این نفرین تو بودم حوا!؟ تو از من به من نزدیک تری ، من در آینه تو بزرگ شدم ، جهنم حق من نبود...)
فرامینم!عزیزم! می ترسم بگم دوستت دارم اما...این بغض خفقان آورم رو فقط برای تو می تونم باز کنم
کاش تو هم با من حرف می زدی...
(همیشه همراهتون هستم ...همیشه ...قول دادم! یادتونه؟!)