تبليغاتX

اگر مي توانستم غمي كه گهگاه در چشمانت لانه مي كند را مي زدودم

اگر مي توانستم تمام آنچه را كه هرگز نياموخته ام به تو ياد مي دادم

اگر مي توانستم براي معصوميتت سپري مي شدم در مقابل زمانه...

دلبندم آن بخش از زندگيم كه به تو بخشيدم از آن من نبود

پس تنها می توانم بزرگ شدنت را  بنگرم و تو رارها سازم كه بروي

مي دانم  هرگز نمي توانم اشكهايت را بگريم

اگر هستم، اگر زندگي مي كنم

نيازي نيست كه در اين راه با من گام برداري

چرا كه ديروز من نمي تواند راه امروز تو باشد

اگر مي توانستم دنيايي كه تو را در آن زادم دگرگون مي كردم

آه فرزندم...

تنها اگر مي توانستم...

 

Now hush
My little one
Don't be afraid
Your daddy's right here


It's just
A little dream
And now it's gone
There's nothing to fear
So close your eyes
I'll sing a sweet lullaby
Lay your head
...close to my heart


 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  | 

یک هفته از یلدا می گذره

 

یاد تاریخ نگار روز می افتم. تو اونموقع هنوز به دنیا نیومده بودی . مامان کلاس اول دبستان بود. اون موقع رادیو خیلی دوس داشت. شب به خیر کوچولوی ساعت ۹ شب یا قصه ظهر جمعه که هیچوقت قضا نمی شد.حتی برنامه سلامت ساعت ۱۱صبح!

اما یکی از این برنامه ها تاریخ نگار روز بود که ساعت ۵/۶ صبح پخش می شد.یعنی همون موقع که آماده رفتن به مدرسه می شدم.برنامه با یه موسیقی دلهره آور شروع می شد.صدای چند طپش قلب و ناگهان یه صدای دیییییینگ که اون طپش و قطع می کرد و گوینده با لحن جدی از اتفاقاتی که توی اون روز افتاده می گفت. نمی دونم چرا برام جالب بود که بدونم مثلاْ ۱۰۰ سال پیش در چنین روزی فلان هنرپیشه درجه ۳ یا فلان سیاستمدار دیکتاتور به سر دنیا منت تشریف فرمایی گذاشتن!!

ام م م ... چی می گفتم؟!

آها ! یک هفته پیش در چنین روزی خانواده :

فرامیناز

خنده

گریه

مبارزه

رقص

اکتشاف

ابتذال

نمایش قدرت

عشق

ابتذال

رشد

ت ر س

عشق   ت ر س عشق   ت ر س عشق   ت ر س ...


 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  | 

همه ما نیاز داریم تصویر روشنی از خود داشته باشیم.بدانیم که هستیم و می خواهیم چه کاری انجام دهیم.آنچه هر فرد در زندگی به شدت به آن نیازمند است داشتن تصویری روشن از هویت خود است.هویت به مفهومی درونی و ذهنی که هر فرد از خود به عنوان یک شخص دارد و در واقع خود اساسی و مستمر اوست اطلاق می شود.احساس هویت هماهنگی ادراک فرد از خویشتن با ادراک دیگران از اوست.هویت به گذشته وابسته و تعیین کننده آینده است.تشکیل هویت فرایندی است مستمر که در آن بین خود ودیگران مرزهایی ساخته می شود از بین می رود یا اصلاح می گردد. در بحث هویت دو مفهوم اساسی مد نظر قرار می گیرد: بحران و تعهد.

بحران به زمانی اشاره دارد که فرد در هنگام عبور از آن به طور فعال درگیر انتخاب متناوبی بین فعالیت ها و اعتقاداتش است.به طور کلی شرایطی را که فرد در حال جستجوی تمام گزینه ها و سپس انتخاب و اولویت بندی می باشد بحران می نامند.

تعهد به سرمایه گذاری یک فرد در یک شغل یا اعتقاد اشاره دارد. تعهد چارچوب اجرایی جهت دار و هدفمندی ایجاد می کند که در آن فرد رفتار خود را بازبینی ارزیابی و تنظیم می کند.

در این راستا چهار نوع هویت را می توان مشخص نمود:

۱)هویت موفق: فرد بحران را پشت سر گذاشته و دارای تعهد است

۲)هویت دیررس: فرد در دوره ی بحران است ولی تعهدی ایجاد نکرده است.

۳)هویت زودرس: فرد بحرانی نداشته اما متعهد است.

۴)هویت سردرگم: فرد نه بحران دارد و نه تعهد.

 

پ.ن: من کی هستم؟


 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  | 

سکوت عجیبی دارد اینجا دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت، خنده هایت و نوشته هایی که ... با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟ دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت، وقتی بلند بلند می خوانمت تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی وقتی می دانم دیگر ... کاش اینجا بودی، درست روبروی من! سکوت می کردیم .تو اعتراض می کردی و من با لبخند برایت دوباره می خواندم:سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده!در این سکوت حقیقت ما نهفته است.حقیقت تو و من...

 


 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  | 

خیلی عجیبه که یه مادر با بچه اش درد دل کنه؟! تنها کس قابل اعتمادی که برام مونده تو هستی...
(حوا! ، من وجود دارم ...این حرفا رو نزن )
(اعتماد!!چه کلمه ی پر کاربرد بی معنایی!!).چون می دونم پدرت دیگه سراغی از تو هم نمی گیره پس این حرفها بین من و تو می مونه برای همین راحت برات می نویسم.
(همیشه از همین می ترسیدم که بچه مون مجبور باشه پیش از موعد شاهد دنیای ماها باشه)
امروز نفس کشیدن برام خیلی سخت شده.نمی دونم اکسیژن هوای اینجا کم شده یا ریه های من میل به گرفتن هوا ندارن. قلبم تیر می کشه. میدونی یه زمانی به این تیر کشیدن گهگاهش (که حالا دایمی شده) افتخار می کردم. فکر می کردم وقتی قلبی از عشق زیاد تیر بکشه باید اونو پرستید. حالا این درد بازم از عشقه اما این دفعه از عذابه عشقه نه از عظمتش. باور کن این حرف منو که عشق هیچ چیزی به جز ویرانگری نداره. اینو مادرت بهت می گه که خودش طعم زهرش رو چشید و زیر بارجمله ی خطرناک دوستت دارم های دروغی (نبود حوا!) له شد. مادرت با عشق خودش رو نابود کرد و پدرت از این فنا شدن بزرگ شد. سهم مادرت یه مشت خاطره شد و برای پدرت پلی شد در جهت زندگی خوشبخت! حداقل مطمئنم بعد از این پدرت دو دستی به زندگی می چسبه چون طعم لذتش رو چشیده و حالا حالا ها از دستش نمی ده.(هیچ وقت نمی تونم خودمو ببخشم! وای حوای من!)


مسئله این بود که من خودمو خیلی دست کم گرفتم و پدرت رو زیادی بزرگ کردم. نمی دونم شاید طبیعت عشق همین باشه که خودت رو در دیگری محو می کنی. حتی به اندازه ی سر سوزنی خودت رو نمی بینی. همه چیز رو از دریچه ی نگاه دیگری دنبال می کنی تو اون می شی. اگر او هم تو بشه مشکلی پیدا نمی شه اما اون من نشد و رابطه ی ما شد: آدم× آدم یعنی آدم به توان ۲ (رگه ی ریاضیات پدرت انگار به منم سرایت کرده ) خب نتیجه این شد که می بینی عزیزکم.

یه چیزی رو فقط به تو می گم. اون لحظه که  صدای شکستن قلبم تنم رو لرزوند  از خدا خواستم کسی رو پیدا کنه که برسوندش به جایی که اون منو رسوند... (آیا لایق این نفرین تو بودم حوا!؟ تو از من به من نزدیک تری ، من در آینه تو بزرگ شدم ، جهنم حق من نبود...)

فرامینم!عزیزم! می ترسم بگم دوستت دارم اما...این بغض خفقان آورم رو فقط برای تو می تونم باز کنم
کاش تو هم با من حرف می زدی...

(همیشه همراهتون هستم ...همیشه ...قول دادم! یادتونه؟!)


 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  | 

ما در روزگاری نفس می کشیم که بسیاری از امور بدیهی فرض می شوند و صاحبان اندیشه !!! از میانبر همین بداهت دست به توجیه اعمال خود می زنند.در همین جاست که فلسفه به سفسطه تبدیل می شود و اینگونه است که بسیاری از کلمات بی معنی می شوند از جمله اخلاق.


اما اخلاق بی معیار نیست.می توان از کاربرد اصطلاحاتی مانند ((حسن و قبح اخلاقی)) دفاع کرد بی آنکه در دام سطحی نگری رایج متافیزیکی افتاد! و در همین تلاش شاید بتوان اخلاق را نجات داد.


 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  | 

بیا
می خواهم سخت در آغوشم بفشارمت
خود را به تمامی بر تو افکنم تا عظمتت را درک کنم
در مواجه با توست که نیروی شگرف طبیعت در وجودم غوغا می کند
با افتخار: من می ترسم!

در آستانه ی جنونم
به تفتگی صورت پر خونت
در کشاکش نیروهای همیشه مجهول انسانیمان
شک تو ، یقین من
اوج آگاهانه مان
دگرگون شدیم...





 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  | 

فرزندم! بالا خره مادرت را دیدم.
او آمد.
او خسته آمد.
او با درد آمد.
کسی دلش را شکسته بود ، من!
او شب آمد.
با او کوهستان را درنوردیدیم...پریدیم...پرواز.
او خسته آمد.
او این بار را بی گریه آمد.
در اتاق دوست داشتنی سیاه من بودیم.....
فردا را شاد و خسته آمد.
همه جا را دویدیم ... به هر سوراخی سرک کشیدیم...
باران آمد.
او خسته ، افتاد....
نزد دوستی رفتیم.
آنچه داشتیم و می توانستیم قسمت کردیم.
او خسته رفت :

انگار خستگی هم دارد عادتمان می شود
هرجا که می شد رفتیم کوله بار درد را باز کردیم
می خواستیم وقتی هیچکس حواسش نیست همه ی رنجها را گوشه ای رها کنیم و برویم
چرا همه ی چشمها به ما بود؟
تحمل تنهایی...
تنهایی عریان!! که پناه ببری به آغوش رنج از آن همه خستگی
که بشنوی در دستانش هستی و ...


 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  | 

فرزندم! تو هیچ نیستی مگر تجسد وظیفه ما در مقابل نیاکانمان.میل به جاودانگیمان.نمود خود خواهیمان.
البته در مورد من و مادرت مساله فرق می کند.تو یک چیزی هایی هستی! چیزی بین شجاعت و نا امیدی.
می دانی؟ تنها هماهنگی تو با جایی که آمدی این است که تو نیز در مکان و زمان مناسب نیامدی. خوب! حداقل این مزیت را داری که جایی "بسازی".
نزدیک ترین دوست تو که با تو زاده شده ، مرگ است.همواره در کنار او راه برو و رهایش مکن .


                  Mother and Child

کودک دلبندم! چه شبها تا صبح برای آمدنت بیدار ماندم تا با خودخواهی محض تصمیم بگیرم ما را ادامه دهی یا نه...

نه عسلکم، ادامه ما تنها دوری باطل بر تمام چیزهای امتحان شده شیرین و تلخ است . میخواهم نو باشی،شکلی تازه از حیات بشر.اما حالا آرام بخواب ، چشمانت را ببند که  کنارت هستیم،حالا و نه همیشه!

برای آمدنت درد کشیدم نه به اندازه ی مضربی از ۹ که به قیمت تمام عمر گذشته و آینده ام...

که تمام لذت و درد خودخواهانه ی اشتباهاتم را در شیرینی لبخند تو فراموش کنم.

بخند عزیزک شیرینم! بخند که فردا باید برای لبخندی تلخ هم دنبال بهانه ای بزرگ بگردی.

بخند و آسوده باش . هر چه دارم پیشکش ناز چشمانت ،همه را ذخیره کن باشد برای روز مبادا!

فرزندم تو چون من و پدرت قربانی نشو! قربانی خودخواهی ها خودبینی ها(چه بزرگ و چه کوچک دیدن) حتی خود شناسی های ویران کننده...

 بزرگ شو

خوب بزرگ شو

فرامینم...






 


 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  | 

دلم امشب صاف است

آسمان هم آرام

و نسیمی زیرک قصد دارد که بفهماند شب

مظهر اینهمه تاریکی و دلتنگی نیست

به گمانم فردا روز روز خوبی باشد

صورت ماه به من می گوید...

فردا...

فردا...

 

تو اونی...

همونی...


 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  | 

 
دل سپردن به خنکای نسیم اول مهر (خاطره ی آن روزهای دور)
اغلب دیدن را مشتاقیم و گهگاه شنیدن را؛ بوییدن و خندیدن و حس کردن (که چه عزیز است برای انسان زمینی )،لمس کردن حتی دقایق و لحظه ها را. اما امشب شوق نوشتن در تنم می تپد! مرا به رقص وا می دارد. آنقدر می رقصاندم که رگهایم پاره می شوند (دارند پیله های تنم درد می کشند!!)
 
تا امروز نوشتن از تو بود و برای تو؛ اما حال نوشتن با تو است؛با من است!
 
که در نوشتن فکر را ببینیم ، دل را بشنویم ، حرف را ببوییم ، لبخند را فریاد بزنیم ، احساس را لمس کنیم و وجود را حس؛ و اینهمه را با اشتیاق تقدیم نماییم.
 
اشتیاق گفتن از آزادها ، ممنوعه ها ، از مهتاب ، دریا ، آدمها ، (از مش ابراهیم ماهی فروش گرفته تا هگل و هایدگر و برگمان )، از کشفها ، برداشتها ، پرسیدن های با پاسخ و بدون آن ، حتی گفتن از هیچ (هیچی که گهگاه همه چیز می شود)...
 
تو برای گفتن از کدام مشتاقی؟ کدام مرز شور اشتیاق را در تو فرافکن می کند؟
 
هر چه هست بیا نمانیم.ماندن پوست تنم را خشک می کند،تبخال می زنم از نشستن ، شوق رفتن دارم؛
بیا حتی در رفتن هم نمانیم...


 برای دختر باهوشمون   قربانت بابا و مامان  |